این متن خیلی جالبه وقت کردین حتما بخونین.
دست هایش را کشید به سطح نردبان و کم کم
یاد گرفت که برود . یک پله دو پله سه پله...
زدند به نامش با یک سند منگوله دار که
اسمش شده بود ((((زندگی))))
می گفتند برو بالا ... بیا بالا......
خیلی ها روی پله های پایین تر از او بودندو
خیلی ها هم بالاتر.
مادرش می گفت بیا .پدرش هم همینطور.
و او تمام توانش را جمع کرد بلکه یک پله ی
دیگر را پشت سر بگذارد. یک پله ی دیگر!وبعدی
پله های زندگی هیچ کسی شبیه مال دیگری
نیست. پله های زندگیمان فرق میکنندباهم
ولی وجه اشتراک همه شان (((سختی)))است
پله های من چوبی پله های تو سنگی پله های
ان یکی اهنی و ... چه می دانم.
تا دلت بخواهد پله های جور واجور هست که
بالا رفتن از همه شان نیرو میخواهد.
گاهی فشار و بلندیشان پایمان را درد می اورد
دلمان می خواهد بنشینیم و زار زارگریه کنیم.
یا اینکه حتی با غیظ و بغض فحش بدهیم به
پله های باقی مانده و لج کنیم دیگر بالا نرویم.
به این حال و هوا می گویند ابر!
ابری که مثل همان منگوله های سند زندگیمان
همیشه پا برجاست.
ابرها می ایند سایه می اندازند و دلتنگمان
می کنند.
ولی وای از ان روزهای افتابی که روی دیگر این
ابرهاست !افتاب که می زند بیرون با همه ی
دردهای گاه و بی گاهی که توی پاهایمان حس
میکنیم از شدت اشتیاق دلهامان مبهوت
می شویم.
با نیرو میل و لبخند و شوق زندگی تلاش
می کنیم برای بهتر رد کردن این پله ها .
خدا به ما ابرو افتاب داده.ماییم و مسیرمان.
و حکایت غریبی است داستان این نردبان و
پله هایش!
بیا که عقب نمانیم. و یادمان نرود که پشت هر
ابری افتاب خانه کرده است ....
فدای همه ی ادمایی که این پله ها رو با
موفقیت تونستن بالا برن.